از تو پر میشه جامِ روح و تنمبا تو سر ریز میشم از مستیبی تو خالی ترین پیاله منم بی تو مستی شبیه مستی نیستحس سر درد و خوابِ بی وقتهبوسه هات اومدن بفهموننکه چقدر دوری از لبات سخته
مرد بودن کنار تو شیرینمثلِ شیرینیِ عسل خوبهتا تو هستی قوی ترین مردمحال من توی این بغل خوبه بویِ عطر تنت که میپیچهتو هوای نفس کشیدن منزنده میشم دوباره بعد از مرگبه هوای کنار تو بودن
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین

من عاشق این شعر های بعد سیگارم
چیزی شبیه خواب در بیداری ام هستی
من با تو میخوابم اگر چه با تو بیدارم
یک دایره دورت کشیدم مثل یک آغوش
دور تو میگردم فقط ، من مثل پرگارم
با بوسه هایم باغبانی میشود هر روز
روی تن نرم و لطیفت ، عشق میکارم
من آدم خوبی شدم با بودنت ، انگار
هر دم بهشتی میشوم وقتی تو را دارم
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
مست به کعبه می کشد عاشقِ بی حواس راپر شده در مشام من ، تازه شده است کام منبا تو نفس کشیده ام حال و هوای یاس رادر لب تو شرابِ من ، زلف تو پیچ و تاب من
در تو خلاصه کرده ام این همه اقتباس راکشته شدم به دست تو ، زنده شدم به دست تومعجزه است بودنت ، مومنِ حق شناس راتا به ابد نمی رود عشق تو از خیال منآینه یِ تو می دهد معنیِ انعکاس را
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
حتی اگر خدایی وجود داشته باشدنشسته در آسمانو تمام روزگارش را به تماشای ما گذرانده باشدمن تمام آن شکوه و جبروتش رابا بوی خوش گردنت عوض نمیکنمکه هربار گویی روحی دوباره میدمد در من و می آفریندم . . .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ ساعت 8:18 توسط آتش
|
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
دوست دارم منجمی باشمکه رصد میکند تو را هر شبو دلش غنج میرود از شوقکه چه ماهی در آسمان من استعشق ، آغاز کهکشان من استدوست دارم که مثل ماهی درگوشه یِ تنگ کوچکت باشمدوست دارم که دختری باشیکه من عمری عروسکت باشمدوست دارم که خواب اگر دیدمخواب شیرین خنده ات باشتدل من در هوای صاف دلتاوج گیرد ، پرنده ات باشددوست دارم ببوسمت بانوو لبم روی گردنت باشدهمه جا بوی گردنت باشددوست دارم تو را همیشه خاتونم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 9:8 توسط آتش
|
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین
روزها میگذرندسالها می آیند با لباسی تازهعمر از کوچه یِ من میگذرددود سیگارم را در باد ، میسپارم به خداوقت آن است که یک شعر ، مرا بنویسددل من را بشکافد به غزلسوز سردی می آید بی برفمن ولی گرم ترین جایِ جهانم امروزآفتابی دارم در قلبمکه ز خورشید شما می آیدهیچی میدانستی ، که تماشای تو قلبم را به تپش وا میدارد؟هیچی میدانستیکه بودنت مثل هوا می ماند ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۴۰۱ ساعت 9:0 توسط آتش
|
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین